تبليغاتX
๑۩۞۩๑ شب نويسي ๑۩۞۩๑ ๑۩۞۩๑ شب نویسی ๑۩۞۩๑
شلوار آستين كوتاه؟
این مدهای مسخره...
مدتی پیش شلواری به پای عابری دیدم...

خواستم بگم شلوار آستین کوتاه، دیدم شلوار که اینقدر کوتاه نیست...

خواستم بگم شورت آستین بلند، دیدم شورت که اینقدر بلند نیست...

مجبور شدم بگم:

شلوار

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 14:22 |


When you feel down because you didn't get what you want just sit tight
and be happy
وقتی احساس شکست میکنی که نتونستی به اون چیزی که می خواستی برسی
ناراحت نشو

because God has thought of something better to give you
حتما خداوند صلاح تو رو در این دونسته و برات آینده بهتری رو رقم زده

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 16:39 |
نمی خواستم بیام کافی نت اما با توجه به سفر معاون و سخنگوی و همه کاره رئیس جمهور الهام اومدم تا خبرشو تنظیم کنم و بفرستم خبرگزاری و روزنامه ها .

بله ایشون اومدن روستای کهنه حصار از توابع بخش گل تپه شهرستان کبودراهنگ (همدان) .

از طرفی امتحانات پشت سرهم که از روز شنبه شروع شده خیلی خسته ام کرده .

راستی همهی بدبختی ها به کنار نداشتن اینترنت تو شهرستان .... تا سکته زدن بابا.

بدبختی بنده اینه که همه ی مشکلات همراه هم عین بسته میاد .

بابام روز جمعه ظهری یه دفعه پشتش درد گرفت و خوابید ما فکر کردیم شوخیه یا عین اوقات قبلی با یه مالش و ماساژ درست میشه .

اما نه سکته کرده بود .

الان تو بیمارستان امام رضا بستری هستش احتمالا چند روز آینده ببریم تهران . نمی دونم دقیق دکتر چیزی نگفته .

اما الان سه روزه که تو ای سی یو هستش .

خیلی گرفته ام تا جایی که می خواستم دانشگاه رو هم ول کنم بچسبم به کار و خانواده .

چه میشه کرد خدا جون امتحانشو داره از ما می گیره .

قسمت اینه و سرنوشت اینه اما نمی دونم چرا این سرنوشت داوری نداره که اگه خطا کرده اخراجش کنه و ...

این مطلب رو خواهرم می گفت .

به هر حال احتمالا چند روز نباشم تا بعد .

 

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 21:41 |

می خواستم بنویسم که خبرنگار روزت مبارک ولی دیدم این روز هم برای خبرنگاران نیست چرا که اگر این روز برای این قشر بود حداقل بعضی از مدیران در جریان بودند اما دل ما خیلی بیشتر از این ها بزرگ است و هر روز را برای خودمان تبریک می گوییم .

باز پس تبریک

تبریکی از نوع تبریک روزانه .

به امید اینکه هر روزتان مبارک باشد .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 و ساعت 22:58 |

اينم خواهرم زهرا كه امروز دلم واسش خيلي تنگ شده بود

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 و ساعت 19:14 |

راستی می خواستم از وضعیتی که توی زندگیم دارم بسیار جای تعجب داره همه چی بهم دیگه مرتبط شده مثل زنجیر و یه سری از مشکلات پشت سر همدیگه .

به هر حال می خواستم از وضعیت ارتباطات تو دنیای امروزی بنویسم .

وضعیتی که از نوعی و نگاهی میشه گفت بسیار خوب و ایده آل و از نگاهی نه بر عکس همین ایده آل و خوب بسیار بد و نامتناسب .

توی دنیای امروزی که از همه طریق دارن مدرک می دن تو دانشکده های جور وا جور از پیام نور و آزاد گرفته تا همین دانشکده های غیر دولتی که همه و همه جای بحث دارن نمی دونم هنوز کشور ما به اون جایی رسیده که مدرک هایی که داره میده تو سطح هایی مثل ارشد و حتی برخی مواقع به گوش می رسه دکترا از طریق دانشکده های مجازی که توی این کشور فعال شدن .

نمی خوام بگم مدرک گرفتن خوب نیست و یا مدرک زیاد سطح و ارزش مدرک رو پایین میاره ولی خودتون یه کم فکر کنین و کلاه خودتون رو قاضی قرار بدین ببینین که با این وضعیت به کجا داریم میریم ؟ آخر این ماجرا کجاست ؟

نمی خوام بحث رو زیاد باز کنم چون بد جور کارای شخصی و روزنامه و دانشگاهم عقب مونده ولی یه کمی که دقت کنین تو آمارهای دانشگاه هایی مثل دانشگاه آزادمی بینین که خانم دکتر ضرغامی و هادی ساعی و حسین رضا زاده و علیرضا دبیر چطور دکترا می گیرن؟

از شانس بد ما جماعت ارتباطاتی ها کسایی که تو مجلس میرن و مدرک می خوام تو سطح دکترا بگیرن بدون هیچ گونه دغدغه ای وارد این رشته می شن و بدون هیچ سابقه تحصیلی نسبت به اینکه این رشته مثل بعضی رشته های دیگه زیاد روش گیر و .... ندارن لذا تو 3 تا سوت مدرکشونو می گیرن .

می خواستم نظر شخصی دوستان رو در مورد وزارت علوم و همین دانشگاه ها بپرسم :

دانشگاه سوره / دانشگاه پیام نور / دانشگاه آزاد اسلامی / دانشگاه امام صادق / دانشگاه جامع علمی وکاربردی / و دانشگاه های دیگه

لازم به توضیح هستش که تو همین این تعداد دانشگاه تو کشور ما حتی با افتخاراتی که نسبت به دانشگاه هایی مثل دانشگاه تهران و شریف قائل هستیم حتی این دانشگاه ها تو جهان به اندازه رتبه 100 هم نیستن !!!

حالا سوال اینجاست از شما دوستان می خوام بپرسم هر نوع مطلب در مورد دانشگاه و تحصیل تو دانشگاه ها دارین اعم از نقد و گزارش و .... به ایمیلم با هماهنگی که تو وبلاگ انجام میدین و با خبر می کنین بفرستین تا برای این وضعیت یه نتیجه گیری کلی رو بنده داشته باشم .

ممنون میشم قبل از ارسال ایمیلتون و مطلبتون هر چند کوتاه داخل وبلاگ اعلام بکنین که مطلب رو فرستادین چون حجم میلها زیاده نمی تونم همشونو چک کنم .

راستی از نظر شما دوست گرامی این رو می خواستم جویا بشم که بهترین دانشگاه و بدترین دانشگاه تو ایران کدوم هستش و علت این امر و انتخاب شما چیه ؟

 

 

 

ممنونم که تا آخر مطلب بنده رو دنبال کردین ممنون میشم اگه همکاری داشته باشین

مهدی شب نویس


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیستم خرداد 1387 و ساعت 14:34 |

 

شب نویس "

در اینکه وبلاگمو نمی تونم به روز کنم خودمم یه کمکی از خودم ناراحتم .

علتشم مشغله ی کاری هستش که تو روزنامه و خبرگزاری و چند تا جای دیگه دارم همه و همه باعث شدن با این مشکل روبرو باشم .

تا به امروز چنین تصمیمی نگرفته بودم این تصمیم که بتونم حداقل مدرک کارشناسی ارشد رو تو رشته خودمون یعنی ارتباطات بگیرم .

به هر قیمت ممکن .

منظورم به هر قیمت ممکن همون دانشگاه آزاد هستش ، اگه خدا بخواد حتی واسه دکترا هم برنامه ریزی کردم.

از اینکه تو این برهه تو خانواده خودمون با یه سری از مشکلات جوروا جور شاهدم یه کمی تاسف می خورم که تو برهه ای که این مشکلات رو نداشتم قدرشو ندونستم و زود تموم شد.

مطالبی از دانشکده خودمون تو همدان (دانشکده فرهنگ و هنر) دارم که خیلی جالب است.

دانشکده ای که بر عکس دانشکده قبلی تو کرمانشاه تاکید زیادی برای حضور دانشجوها داره و از طرفی بسیار مقرراتی عمل می کنه .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 15:3 |

شرمندم از اینکه همزمان با روز ارتباطات نتونستم مطلب خاصی رو وبلاگم جا بدم به روز بشم.

علت این امر واسه من یه کمی هرچند سخت بود ولی دور از دسترس نبود.

علتش هم این بود که دندونم داشت به طور وحشتناکی درد می کرد تا جایی که مجبور شدم یه شب اصلا نخوابم.

تو این مدتم در به در دنبال دکتری بودم که وقت بده و بتونه تو اولین فرصت این مشکل و درد منو حل کنه ولی بامید خدا دیروز حل شد و از درد تا یه مدتی احتمالا خبری نیست چون دادم پرش کنن الانم پانسمان داره.

بحث های کلاسی مون تازه داره شیرین میشه .

بله بچه های روابط عمومی همه چه و همه موضوعی تو کلاس بحث می کنن جز اینکه روابط عمومی !!

حتی تو روز روابط عمومی برنامه ی خاصی رو هم نداشتند و به فکرش نبودن.

راستی هفته پیش هوشمند سفیدی رو تو برنامه سمیناری که روابط عمومی های استان برای روز روابط عمومی بود آۀورده بودن به همدان تو سالن آبفا بود.

واقعا درک عالی از روابط عمومی داره و به تمام معنا روابط عمومی رو درک کرده .

ولی حیف تو این جلسه همه زدن بیرون.

بله بعد سخنان استاندار همدان همه مسئولان روابط عمومی از سالن خارج شدن و یه تعداد محدودی داخل سالن موندن تا صحبت های ایشون رو بشنون.

الانم تو دفتر روزنامه ایرانم مدتی هم هست با عندلیب به طور جد دارم کار میکنم.

احتمالا یه دفتر به نمایندگی تو همدان بزنیم.

راستی جشنواره فیلم کودک و نوجوانم که تو همدان هستش .

واسه من خیلی جالب و دیدنی بود اولین همایش فراخوان داوری جشنواره که تو فرهنگسرای جوان بود یه حس بچه گونه عجیبی همراه با این بچه ها بودم واسه من دست داد.

فردا یا نهایتا پس فردا با مطالبی در مورد روابط عمومی به روز میشم

بازم ممنون از لطفی که دوستان در مورد بنده حقیر تو این مدت داشتند و پیام هایی که فرستاند.

به امید دیدار و نوشتن تو دنیای مجازی

مهدی

+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 11:47 |
امسالم همه از تولد من خبر نداشتن

امروز تولد من و وبلاگم هستش !!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:29 |

 

 

نمی دونم چه جوری بگم  اما یه چیزی داره بهم میگه که تا اردیبهشت چرخ مملکت نمی چرخه

نمی دونم به خاطر چیه ؟

یکی از دوستان بنام علی آقا که تو این چند روز توسط دوستمون آقای عطایی باهاش آشنا شدیم از سر اینکه یه کلان شهری بنام کرمانشاه یه ماشین نداشت که سمت لاهیجان حرکت کنه .

شاید خندتون بیاد ایشون بیشتر از 5 روزه که معطل یه ماشینه هرروز عین یه کار روزمره میره ترمینال و بلیط شو عوض می کنه واسه روز بعد این در حالیه که من و یکی از همشهریام آقا سید واسه اینکه قبل روز امتحان اینجا یعنی کرمانشاه باشیم دو رزو قبل امتحان اومدیم تا نکنه از امتحان جا بمونیم ولی دست برقضا همه چی برعکس شد و امتحاناتمون تا اطلاع ثانوی به خاطر برودت هوا در حالت کما بسر می بره...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 15:17 |

از اينكه بخواهم خودم را با نوشتن راضي نگه دارم خوشم مياد شايد راهي ندارم و مجبورم اما چه كنتم تو دل خودم گاه  به خود مي خندم .

آري مي خندم كه چرا ، ولي چه سود.

سرد و است باراني و در حالی این نامه را برایت می نویسم که نمی دانم کجا هستی و نه می دانم که اصلا هستی یا نه!

 اما خب مثل همیشه اینها را می گویم که گفته باشم به تو. می گویم چون این روزها عجیب احساس تنهایی و بی همزبانی می کنم. هستند اما کس نیستند و نمی شنوند.

 

راستش را بخواهی؛ دلم بهانه ات را می گیرد و من مانده ام که به چه وعده ای آرامش کنم؟

گاهی به باغ می روم تا سرگرم شود؛ گاهی مولوی می خوانم، موسیقی گوش می کنم؛ اما سرد که می شود انگار چوب بر می داری و بر شاخ و برگ جانم می زنی ...

 

آخر کجایی تو؟

 

 

 

تموم عكس ها فقط بخاطر گرفتن دلم هستش نه ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 15:21 |

ياد گذشته

شيدا دارابي ،‌ كوهدشت :

گاو ما ما می کرد

گوسفند بع بع می کرد

سگ واق واق می کرد

و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند.

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد

او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.

او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیکر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.

 


+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت 11:47 |

    

اولی عاشق دومی شد و یک روز که دیدش صادقانه بهش اعتراف کرد:

-دوست دارم...

دومی کمی توی فکر رفت و بعد گفت:

-خوب منم دوست دارم....

اولی و دومی از هم جدا شدن٬ دومی به خونه رفت و سریع به سراغ فرهنگ لغات رفت...

- آهان خودشه حرف ((داااااااااال))... اینم ((دوس...))...........

نتیجه گیری اخلاقیش با خودتون!!!!!!!!!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 19:36 |