تبليغاتX
๑۩۞۩๑ شب نويسي ๑۩۞۩๑ ๑۩۞۩๑ شب نویسی ๑۩۞۩๑ - اين پدر موتور سوارم!

اين پدر موتور سوارم!

 

دختردبيرستاني ,كيفي  بردوش,چادري بر سر,هر روز سوار بر ترك پدرنشسته ودردنيايي از افكار خود غرق است .گويي صداي موتور در فراز ونشيب خيابان افكار پرفراز وفرودش راهمراهي مي كند.

اما هر بار لبخندي كه ازرضايت برلب دارد,نشان افتخار ومباهات به پدر زحمت كش اوست كه انگار او را به سفرهاي رويايي اش مي برد .

با خود فكر مي كند:عجب! پدرم از همه انچه كه دارد به خوبي بهره مي گيرد,از عمرش ,از صفاي منزلش,ازگفتار محبت اميز باهمسرش كه درپايان هر روز در برابرمادرم ,همه خستگي هايش را به كناري مي نهد ,حتي از موتور سيكلتي كه چند سالي همراه اوست.

اما به نظر مي رسد كه به اين وسيله خود بسيار علاقه مند است.

هرگاه با اوسوار موتور مي شوم كه تا سر كوچه مدرسه ام پياده ام كند يا ازانجا سوار شوم اصرار دارد كه از كلاه كاسكت استفاده كنم ومن هنوز عادت نكرده ام كه اين كلاه را روي چادر بگذارم.

موتور پدرم وسيله معيشت او و ماست,نه اين كه با ان مسافر سوار كند ,كه اصلا از اين كار خوشش نمي ايد .بلكه در شركتي با اوقرار دادي بسته اند كه او با وسيله اش نامه رسان انها باشد.بارها گفته است طرف كارم ادم منصفي است ,خدا خيرش بدهد كه خيرش به همه ميرسد,اين چند سال را واقعا هم به من وهم براي موتورم حقوق خوبي داده است.

دختران همكلاسي ام در سال دوم دبيرستان با من شوخي هاي فراواني دارند وگاهي تلخندي ازاين كه چراسوار برترك موتورپدرم مي شوم اما من به اين پدرم وان موتورش افتخار مي كنم كه واقعا بهترين پدر دنياست.ثروتي ندارد ,اما بسيار داراست .

از مال دنيا (غير از خانه ي كوچكمان )همين موتور را دارد اما بسيار سخاوتمند است وبزرگوارانه همين را وسيله خدمت به من و برادروخواهرم ومادرم كرده است وهميشه خوشحال وراضي از رضاي خداست.وچيزي كه برايم بسيار جالب است اين كه هيچ گاه مقررات را زير پا نمي گذارد,هميشه يك نفرمان را ترك موتورش مي نشاند وقبل از خط عابر پياده براي هر چراغ قرمزي در سرچهارراه مي ايستد تا مثل ديگران با سبز شدن ان به راه خود ادامه دهد.

با همين وسيله كوچكش چه خدمت ها كه براي خدا نكرده است.يادم مي ايد زماني كه پسر همسايه ما براي رفتن به جلسه امتحان كنكور ,ماشينشان روشن نمي شد ولحظه ها برايش به سرعت برق مي گذشت وبي تاب امتحانش بود,وپدرش به درو ديواربدوبيراه مي گفت كه سي ميليون تومان دادم ولي نمي دانم چرا بايد اغلب صبحها,اين ماشين مرا قال بگذارد.پدرم با لبخندي به او گفت ,اقاي مهندس,اگر صلاح بدانيد من پسرتان را به مدرسه اش مي رسانم ,گل ازگلش شكفت ولبخند رضايت به چهره اش نشست وهنوز كه هنوز است ان پسر كنكوري براي خود پزشكي شده وپدرش ,مي گويد كه ما مديون شما هستيم.

يك بار ديگر درمسجد محل مان مراسم بزرگي براي عزاداري محرم برقرار بوده ,مردم هم جمع شده بودند ونمازها به پايان رسيده بود وبانيان مجلس ديدند كه هنوز مداح جلسه نرسيده است با تماسي

متوجه شدند كه او در يك راه بندان بزرگي گير كرده وشايد تا يك ساعت  بعد هم نرسد .

پدرم گفت ادرس رابگيريد تا به دنبالش بروم ,ومي رود او را ظرف مدت كمي به مجلس مي رساند ودعاي خير همگان را باعث مي شود .

ان روز خيلي ها براي پدرم ارزوي داشتن وسيله خوبي راكردند,اما پدرم ميگفت:من به هر چه كه خدا روزي كند خوشحال ترم ...!

+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 22:3 |